تبلیغات
مقرموعود - raza




بسم  ِ ربّ ِ الستّار  ِ الکریم ...
حاجت زیادی که نیست... یک جفت از کبوترهای صحنت... بوسیدنی است آقا کف پای کبوترانِ صحن انقلاب...خوش به حال کفتربازها توبه که می کنند کفترهایشان را می برند حرم امام رضا...آقا جان دورت بگردم را از کبوتران حرمت آموختم! کاش دل را مثل این  قفل ها به پنجره فولادت می بستیم!
پر از سوال بودم می دانستم حضوری نمی توانم دست به قلم شدم،
قصه این بود که :
مرد روستایی بابلی راهی خراسان بود. آیت الله کوهستانی به او میگفت: سلام مرا به امام رضا علیه السلام برسان و جوابش را هم برایم بیاور
مرد روستایی بابلی ۱۰ روزی که مشهد بود از این سفارش فراموش کرده بود. روز دهم ناگهان یادش آمد. و با خودش گفت : حالا اگر جواب سلام را نگیرم چگونه برگردم بابل
برای همین با نهایت اخلاص به امام رضا علیه السلام سلام کرد. از طرف آیت الله کوهستانی
ناگهان پرده ای از جلو چشمش کنار رفت. و روی پرده مشکی دید که نوشته سلام مرا هم به آقای کوهستانی برسان و بگو بیشتر (یا شاید هم زودتر) به ما سر بزند
مرد روستایی بابلی وقتی برگشت و خواست پیام را برساند. از آیت الله شنید: جواب را همان روز شنیدم: به  زیارتشان شرفیاب شوم. هر چه زود تر
 امام رضا علیه السلام جون... یعنی دلتون برای ما هم تنگ میشه گاهی آیااااااااا؟؟؟( این جمله را با اشک بخوانید لطفا چون با اشک نوشتم)



و اما دلنوشت هایم..

پاییزکه میشود؛ آدم ها میان ِ خس خس   خرد شدن ِ برگ های نارنجی، مُردن را میچشند !
و مرگ در قاموس ما، واژه ایست که هم تلخ است و هم شیرین!
آنوقت که نفس های انتظار، بی درک  حضور سبزت ضایع شوند؛ قارقار  کلاغ های حسرت، سکوت  آرمش  آبکی آدم ها را خواهد شکست!
حاجتی نیست به مواخذه ها و عتاب ها که ما خوانده ایم کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا
آری ما معترفیم که عمر  ِ این دل های هرجایی، سراسر مرگ است و تلخی!
اما حضرت  بابا؛
با اینکه سال هاست از درد غربت غیبتمان، صدباره جام  تلخ  مرگ را سر کشیده ایم؛ هنوز سکوت  عصرهای پاییزی، جان می دهد برای ازتو نوشتن، که ما هزارباره آب دهان  اشتیاقمان را فروخورده ایم از حلاوت  حدیث  عشق   من یمُت یرنی ...
اینجا اما چهار فصل سال پاییز است و شمار  وقوف های منجمد؛ 1143 ساله اند!
هاجران تشنه ی جمالت، میان این مرگ و آن مرگ، سعی ها کرده اند و ما هنوز در برزخ   صفای زیارت  جمالت مانده ایم!
مخلص  کلام جناب بابا؛
ساده بگویمت؛
شکّی نیست در همه جایی بودن  این دل های خراب و اصلا کلاغ سیاه  سلوک ما، از جوجگی پر نداشت!
اما مگر نه اینکه جناب  حضرتت صاحب امر  کُن فَیکونی و به نظرة رحیمه ای کیمیا کننده ی هر مس  وجودی هستی؟
پس دستان  نوازش  ولیّ الّلهی ات را بر بال های شکسته از گناهمان بکش تا به تبرّک عطر دستانت، کبوتر  دست آموزت شویم ...
آری کبوتران حرمت را چه باک از سیاحت عالم که آشیان  عشقشان،آستان  دستان  پر مهر توست.
حبیب محمد؛
بیا و به ذکر امّن یجیب  تنهایی، دعای تعجیل فرج  خودت را بخوان و در صور  اسرافیلی نام حسین بدم تا ما سیاه رویان حریمت، کبوترانه محشور شویم و پروانه وار به گرد کعبه ی امامتت حاجی شویم و تو برایمان بخوانی وعده ی مکنت مستضعفین را به  آیه های الیس الصبح بقریب ...

**********************************
 حرفهایم اگر پریشانند تقصیر واژه هاست!
بس که برای تبرّک شدن به نامت هول می کنند...

پانوشت:

+چند روزه هی میخواهم دست به قلم شوم اذن نمی دهند که نمی دهند ... کلمات حقیرند برای محکوم کردن چنین جسارت بزرگی به ساحت مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله ...
+خدایا، بیداری هایم را قشنگ کن که قشنگ ببینم و اگر هر آینه در بیداری ها لیاقت ندارم، خوابم را یک کاری کن که خواب خوب ببینم
+چون باران باش رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی  جبران کن و به یاد داشته باش که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند. فراموش نکن که: دیروز به تاریخ پیوست فردا معماست و امروز هدیه ی خداست.
++ هیچ کس نمی فهمد حال من را وقتی تصویر گنبد طلای آقا در قاب تلویزیون جای میگیرد ...
+ سرعت به روز کردن وبلاگ , خودمان را دغ مرگ کرده ، خوانندگان را که دیگر هیچ! عذرم را بپذیرید سرم خلوت نمیشه  دا....
+ " م . خ"سهم خودم را که از مهربانی گم می کنم از خودم بدم می آید مهربان که هستم به تو شبیه ترم آخرررر ....امروز را بر من ببخش جبران میکنم..
+ شاید تحریم گوگل و متعلقاتش کار خاصی را از پیش نبرد اما داشتم فکر می کردم اگر روز قیامت بپرسند در مقابل این جسارت چه کردید حداقل می توانم بگویم تنها کاری که از دستم بر می آمد را ... فعلا عطای گودر و پلاس و جیمیل و سرچ گوگل را به لقایش بخشیدیم!(+)

حرف آخر:
                          حسِ معراج نشینیِ من این است
                                                                       فقط
                                                                      گوشه ای از حرمت پهن كنم بالم را