تبلیغات
مقرموعود - جرات عشقـــــــ



حرم عشق کربلا ست و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته‌است و راه کربلا می‌شناسد و چگونه از جان نگذرد آنکس که می‌داند جان بهای دیدار است.

**********

گردش خون در رگهای زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین ‌تر است؛ و نگو شیرین ‌تر، بگو بسیار بسیار شیرین ‌تر.

********************

در ملکوت اعلا جز شهید زنده نیست و حیات دیگران اگر هم باشد به طفیل شهداست.

***************

سوختن کمال عشق است اما آنها که سوختن پروانه در آتش شمع را کمال عشق می‌دانند کجایند که سوختن انسان در آتش عشق را به نظاره بنشینند؟

****************

سر مبارک امام عشق بر بالای نی رمزی است بین خدا و عشاق، که این است بهای دیدار.

***************

در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود.

****************

هنر آن است که بمیری، پیش از آنکه بمیراندت، مبدأ و منشأ حیات آنان‌اند که چنین مرده‌اند.

*******************

ای شهید! ای آنکه بر کرانه‌ی ازلی و ابدی وجود برنشسته‌ای! دستی برآر و ما قبرستان ‌نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.

بهترین جملاتی که از شهدا یاد گرفتم در این بخش میزارم ..دوستان هر کی جمله خوب داره تو نظرات بزاره منم انتشار میدم به اسم !!

---------------------------------------------------------------

شنبه 18 شهریور:

خاطره ای نقل میکنم از عباس عزیزم که خیلی خیلی دوستش دارم:

شهید عباس بابایی فرمانده پایگاه هوایی اصفهان بود ، باغبانِ پایگاه را مست دید به روی خودش نیاورد انگار مست نیست ، گرم گرفت و احوال پرسی کرد و دور شد ...

باغبان که مستی از سرش پرید با خودش کلنجار میرفت که چرا هیچ نگفت؟

بعدتر هر چه میپرسید بابایی بشتر کتمان میکرد

میگفت: "برادر عزیز چیزی نگو. من نمی خواهم راجع به کاری که کرده ای حرفی بزنی ، هر چه هست بین تو و خدایت است اگر پشیمانی به او بگو ..."

=====

امام رضا(علیه السلام) می فرمایند:
پنهان‌ کننده‌ کار نیک‌ پاداشش‌ برابر هفتاد حسنه‌ است‌ و آشکار کننده‌کار بد سرافکنده‌ است‌، و پنهان‌ کننده‌ کار بد آمرزیده‌ است‌ .
(اصول‌ کافى‌ ، ج‌ 4 ، ص‌ 160)
---------------------------------------------------------
پانوشت:
+ عباس جان با همه بدی هام تو  بهم لطف کردی حاجتم رو بهم دادی....الان جز شرمندگی در مقابلت چیزی برا گفتن ندارم
+عباس جان قرار مون که یادت نرفته...قرار شد سفارشی رو که بهت دادم رو حل کنی....این تنها خواسته من شماست!
+


سه شنبه 3 مرداد:

وقتی عباس با کارش به شراب خور درس میدهد!!

مدت زمانی كه عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوست یابی می كرد ، آنها را با معارف اسلامی آشنا می نمود و می كوشید تا در غربت از انحرافشان جلوگیری كند .
به یاد دارم كه در ان سال ، به علت تراكم بیش از حد دانشجویان اعزامی از كشورهای مختلف ، اتاق هایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند . همسویی نظرات و تنهایی ، از علت های نزدیكی من با عباس بود ؛ به همین خاطر بیشتر وقت ها با او بودم.
یك روز هنگامی كه برای مطالعه و تمرین درس ها به اتاق عباس رفتم ، در كمال شگفتی «نخی» را دیدم كه به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم كرده بود . نخ در ارتفاع متوسط بود ، به طوری كه مجبور به خم شدن و گذر از نخ شدم . به شوخی گفتم : «عباس ! این چیه! چرا بند رخت را در اتاقت بسته ای؟»
او پرسش مرا با تعارف میوه، كه همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه می داشت ، بی پاسخ گذاشت.
بعدها دریافتم كه هم اتاقی عباس جوانی بی بند وبار است و در طرف دیگر اتاق ، دقیقاً رو به روی عباس ، تعدادی عكس از هنرپیشه های زن و مرد آمریكایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش قرار داده است .
با پرسش های پی در پی من، عباس توضیح داد كه با هم اتاقی اش به توافق رسیده و از او خواهش كرده چون او مشروب می خورد لطفاً به این سوی خط نیاید؛ بدین ترتیب یك سوی اتاق متعلق به عباس بود و طرف دیگر به هم اتاقی اش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بین آن دو بود . روزها از پس یكدیگر می گذشت و من هفته ای یكی ، دو بار به اتاق عباس می رفتم و در همان محدوده او به تمرین درس های پروازی مشغول می شدم و هر روز می دیدم كه به تدریج نخ به قسمت بالاتر دیوار نصب می شود؛ به طوری كه دیگر به راحتی از زیر آن عبور می كردم .
یك روز كه به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دریافتم كه اثری از نخ نیست . علت را جویا شدم . عباس به سمت دیگر اتاق اشاره كرد. من با كمال شگفتی دیدم كه عكس های هنر پیشه ها از دیوار برداشته شده بود و از بطری های مشروبات خارجی هم اثری نبود. عباس گفت : دیگر احتیاجی به نخ نیست ؛ چون دوستمان با ما یكی شده. (راوی: امیر خلبان روح الدین ابوطالبی)

------------------------------
پانوشت:

دانلود كتاب الكترونیكی وصیّت نامه ی شهید عبّاس بابایی          دانلود

          فرمت:jar   جاوا    حجم246KB

قابل اجرا بر روی اكثر گوشی های موبایل

انلود كتاب الكترونیكی زندگینامه ی شهید عبّاس بابایی            دانلود

         فرمت:jar   جاوا    حجم179KB 

قابل اجرا بر روی اكثر گوشی های موبایل


دانلود كتاب الكترونیكی خاطرات شهید عبّاس بابایی                 دانلود

         فرمت:jar   جاوا    حجم189KB

قابل اجرا بر روی اكثر گوشی های موبایل



****************************

سه شنبه 20 تیر:

شیطان عباس رو هم وسوسه میکرد که...!!!



در دوران تحصیل در آمریكا، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» كه هر هفته منتشر می شد، مطلبی نوشته شده بود كه توجه همه را به خود جلب كرد. مطلب این بود: دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خودش دور كند.
من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. او گفت: ـچند شب پیش بی خوابی به سرم زده بود. رفتم میدان چمن پایگاه و شروع كردم به دویدن. از قضا كلنل «باكستر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می گشتند. آنها با دیدن من شگفت زده شدند. كلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب برای چه می دوی؟ گفتم: خوابم نمی آمد خواستم كمی ورزش كنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای كلنل قانع كننده نبود. او اصرار كرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم: مسایلی در اطراف من می گذرد كه گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بكشاند و در دین ما توصیه شده كه در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم.
آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی می خندیدند، زیرا با ذهنیتی كه نسبت به مسایل جنسی داشتند نمی توانستند رفتار مرا درك كنند.»
(راوی: امیر اكبر صیاد بورانی)
-------------------------------
پانوشت:
+الان تو ناحیه ام ساعتم فکر کنم 11 شبه دارم آماده میشم برا پاس بخشی ایشالاه...
++عباس جان چقدر زیباست وقتی الگویی مثل تو دارم... خیلی مخلصیم  ..دستم را بگیر...


****************************
چهارشنبه 7 تیر:

عاشق شدم...



عباس عزیز! شوق و عاشقانه هایمان باقیست تا دیگر بار در شکوه پایمردی تو و یاران پر کشیده ات باز هم بسراییم. مهر و پاکبازی ات همیشه در خاطرمان جاریست…

عباس همیشه نعمت های خداوند را شکر می کرد و از آنها لذت می برد. پدرم مرحوم حاج اسماعیل باغ انگوری داشت. هر زمان که به آنجا می رفتیم عباس به خوشه ها نگاه می کرد و می گفت: ببینید خدا چقدر زیبا و قشنگ این دانه ها را کنار هم قرار داده است. و ادامه میداد: انسان باید در همه حال نعمت های خدا را شکر بگوید. روزی عباس برای دیدن ما به قزوین آمده بود. در کنار درب منزل، چند دانه کشمش روی زمین و توی خاک ها افتاده بود. کسی به آنها توجه نمی کرد. وقتی عباس آنها را دید، با همان لباس پرواز و درجه ای که داشت، روی زمین توی همان خاکها نشست. کشمش ها را دانه به دانه جمع کرد و در دست خود آنها را یکی یکی تمیز کرد. پس از تمیزکردن شروع به خوردن آنها کرد و سپس بلند شد. این کار او برای ما و کسانی که این صحنه را دیدند، درس واقعا بزرگی بود که نعمت های خدا را حیف و میل نکنیم. دوم اینکه در قید و بند لباس و مقام و …. نباشیم.
(( نقل شده از خواهر شهید بابایی ))

دلنوشت: به قول یکی که بهشون خیلی احترام قائلم فرمودند که باید عاشق یه شهیدی بشی و با اون به قول خودمون حال کنی..عباس جان من قبلا نا در مورد خیلی چیزا شنیده بودم و الانم خیلی چیزا میدونم نمیدونم ناخواسته دلمو هوایی میکنی ..هر بار ازت چیزی میشنوم ناخوداگاه حس میکنم کاش من جای تو بودم.. حالا که عاشق ات شدم میخوام مثل تو باشم همیشه در اوج آسمان...

دستــــــــــم رو بگیر....


****************************
شنبه 3 تیر:
به دنبال کوچه  می گشت

گفتم "ببخشید می تونم کمکی کنم؟"

با لبخند گفت

دنبال کوچه های بی نام می گردم

متعجب پرسیدم  چرا؟

گفت:

می خواهم اسم برایشان  بگذارم

تا بعد از شهادتم

نام مرا بر کوچه ای نگذارند!

بخصوص کوچه  های بن بست!


**************************

یکشنبه 26 خرداد:

توسل فراموش نشود
 
شهدا ارادت خاصی به مادرمان حضرت زهرا سلام الله علیها داشتند و تمام عمرشان را مدیون مادرند...

ما چقدر متوسل میشویم به مادر؟؟!

چه در شادی ها

چه در رنج ها...

؟!

ارتباط عمیق برقرار کردن با مادر از روحی با وسعت بی نهایت حکایت میکند!

آیا هنوز روحت بزرگ شده ؟؟

یا هنوز مثل من بیچاره ...........

بگذریم!

خدا کند مادر، دست این فرزند ناخلفش را محکمتر بفشارد تا انقدر گول ظواهر را نخورد و دچار غفلت نشود و از مسیری که باید طی کند به بیراهه نرود...

ما که مثل بقیه تمام امیدمان به نیم نگاهی از طرف مادر است...مخصوصا در این ایام !

مادر

مادر

مادر...

منم !

من که همیشه باعث رنجش شما هستم....

میشود تکانم بدهی تا خالی شوم از هر چه که غیر یاد خدا و شما در دلم جایگزین شده ؟!

 

****************************
هوای دل نوشتم:

دلم برای یکی تنگ شده! کسی که مهربانتر از هر کسی  بود...

کسی که وقتی به چهره اش نگاه میکردم آرامش عجیبی تمام وجودم را فرامیگرفت..

دلم برای صدایش هم تنگ شده ... با آن موعظه های بسیار زیبایش...

یاد دوران دانشجویی بخیر....

**************************

جمعه 21 خرداد:


شهید سید مرتضی آوینی:

 دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!!!

 آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!!!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود

جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو میدهد!!!


**************************


نظرات و حرف دلتون فراموش نشه..

نظرها را هر روز نگاه میکنم....


تماس با ما