تبلیغات
مقرموعود - من و چاخان‌چی‌های محله

من و چاخان‌چی‌های محله

3 مهر 90  21:47

نوع مطلب :دفاع مقدس ،

آقاجان با خنده‏ای كه ترجمة نوعی از گریه بود گفت: همین‏مان مانده بود كه تو بروی جبهه، مطمئن باش پایت به آنجا برسد صدام دودستی تو سرش می‏زند و جنگ تمام می‏شود.

كم نیاوردم و گفتم: من باید بروم. همین.

آقاجان ترش كرد و گفت: رو حرف من حرف نیار. بچه هم بچه‏های قدیم. می‏بینی حاج‏خانم؟

مادرم كه از سر صبح در حال اشك ریختن و آبغوره‏گیری بود، یك فین جانانه در دستمال كاغذی كرد و با صدای دورگه گفت: رفته اسم نوشته و قراره یك هفته دیگه اعزام بشود.

آقاجان گفت: ببین پسرم، تو بعد از هفت ـ هشت تا بچه مرده برای ما، زنده ماندی. حالا می‏خواهی دستی دستی خودت را به كشتن بدی. فكر من و مادر پیرت را نمی‏كنی؟

چشمانش خیس شد. دلم لرزید. همیشه آقاجان با این حرفش پنجرم می‏كرد. اما این بار تصمیم گرفته بودم گول نخورم.

 من می‏روم. شانزده ساله هستم و رضایت هم نمی‏خوام. امام گفته. پس من هم می‏روم.

آقاجان كفری شد و فریاد زد: باشد. ببینم تو پیروز می‏شوی یا من!

قرار بود روز بعد یك نفر از طرف ستاد اعزام به جبهه در محل در باره‏ام تحقیق كند. شهرمان كوچك بود و همه از جیك و پیك هم خبر داشتند. نمی‏دانم این تحقیق و سؤال و جواب، دیگر چی بود كه آتش‏اش دامن ما را گرفت. با هزار مكافات و سختی توانسته بودم ثبت نام كنم. بعد نوبت مراسم جوابگویی به سوالات شرعی و سیاسی شد. از نماز وحشت تا انواع وضو و غسل و شكیّات پرسیدند و منِ بدبخت كه رساله امام را سه بار كلمه به كلمه خوانده بودم با مصیبت جوابشان را داده بودم. حالا مانده بود بیایند تو محل پرس و جو كنند كه آدم درست و حسابی هستم یا نه. از یكی از بچه‏ها كه آن جا خدمت می‏كرد شنیدم كه قرار است آن روز برای تحقیق بیایند، حتی طرف را هم شناسایی كردم.

صبح اول وقت از دم در ستاد اعزام به جبهه با حفظ فاصله او را تعقیب كردم. پیش‏بینی همه چیز را كرده بودم. یك كلاه كشی سرم كردم و عینك دودی هم زدم كه كسی نشناسدم. اسم تحقیق‏كننده كریم بود. كریم اول بسم‏اللّه وارد دكان مش تقی ماست بند شد. پشت سرش وارد ماست‏بندی شدم. كریم از مش‏تقی پرسید: حاج‏آقا شما حسین ایران‏نژاد را می‏شناسید؟

مش‏تقی خیلی خوب مرا می‏شناخت. همیشه احترامش را نگه داشته و در مسجد كفش‏هایش را جفت كرده بودم. می‏دانستم كه قبولم دارد و همیشه برایم دعای خیر می‏كرد.

مش تقی اول لب گزید، بعد با صورت سرخ شده گفت: ای دل غافل! باز كفتربازی كرده؟

نفس‏ام بند آمد. كم مانده بود غش كنم. كریم با تعجب پرسید: مگر كفتربازه؟

مش‏تقی سر تكان داد و گفت: ای برادر! اهل محل از دستش ذلّه شده‏اند. همیشه رو پشت‏بام كفتربازی می‏كند. نمی‏دانید پدر و مادرش را چه‏قدر اذیت می‏كند.

كریم تند تند روی برگه‏اش چیزهایی نوشت. بعد خداحافظی كرد و رفت. عینكم را برداشتم و صاف تو چشمان مش‏تقی نگاه كردم. بنده خدا با دیدنم رنگ از صورتش پرید. سرخ شد و من و من‏كنان گفت: حلالم كن پسرجان! دیشب پدرت التماسم كرد برای این‌كه جبهه نفرستندت در باره‏ات چاخان كنم. حلالم كن!

از مغازه بیرون دویدم. وای كه تو كوچه‏مان چه خبر بود. هر چی لات و لوت و... بود، دور كریم حلقه زده و داشتند پرت و پلا می‏گفتند و كریم تند تند می‏نوشت.

- آقا نمی‏دانید چه جانوریه، سه بار به من چاقو زده!

- آقا دو تا كفتر خوشگل مرا گرفته و پس نمی‏ده.

- به من دویست تومان بدهكاره و پررو، پررو می‏گوید كه نمی‏خواد طلبم را بدهد.

- روزی دو پاكت سیگار می‏كشد.

خدیجه‏خانم با آه سوزناكی گفت: همه‏اش مزاحم دختر من می‏شود. حیا هم نداره.

مانده بودم معطل. خدیجه‏خانم اصلاً دختر نداشت كه من بخواهم مزاحم‏اش بشوم. نگاهم به آقاجان افتاد كه به دیوار تكیه داده و پیروزمندانه لبخند می‏زد. داشتم دیوانه می‏شدم. كریم خداحافظی كرد و رفت. جماعت آس و پاس و چاخان‏گو، هر كدام از آقاجان پولی گرفتند و پی كارشان رفتند. مادرم داشت از خدیجه‏خانم تشكر می‏كرد. داغ كردم. عینك دودی را برداشتم و شروع كردم به هوار كشیدن:

ـ آهای ملّت به دادم برسید! این دو نفر وقتی بچه بودم، مرا دزدیدند و اینجا آوردند. اینها پدر و مادر واقعی من نیستند. من یك بچه یتیم بی‏كس و كار هستم. كمكم كنید. هر شب كتكم می‏زنند و به من غذا نمی‏دهند. همیشه تو زیرزمین زندانی‏ام می‏كنند و شكنجه‏ام می‏كنند.

شروع كردم به الكی گریه كردن. رنگ به صورت پدر و مادرم نمانده بود. همسایه‏ها با تعجب و حیرت پچ پچ می‏كردند و چپ چپ به آن دو نگاه می‏كردند. آقاجان گفت: این پرت و پلاها چیه؟ ما كی تو را دزدیدیم؟ كی تو رو كتك زدیم؟

گریه‏كنان گفتم: مگر من كفترباز و سیگاری و چاقوكشم كه آبروم را بردید؟ من شما را حلال نمی‏كنم. همین امروز از خانه‏تان می‏روم تا پدر و مادر واقعی‏ام را پیدا كنم. اصلاً همین الان می‏روم كلانتری از دست‏تان شكایت می‏كنم تا داد مرا از شما بگیرند. ای همسایه‏ها، شما شاهد حرف‌هایم باشید. مادرم گریه‏كنان خواست بغلم كند كه فرار كردم. آقاجان دنبالم می‏دوید و صدایم می‏كرد. پشت سرم را نگاه نكردم. تا شب تو كوچه‏ها گشتم. خیلی گریه كردم. دلم بدجور شكسته بود. آخر شب رفتم خانه تا خرت و پرت‌هایم را جمع كنم كه آقاجان دستم را گرفت. چه اشكی می‏ریخت. صورتم را بوسید و گفت: حسین جان، قهر نكن! خودم فردا اول سحر می‏آیم آنجا و رضایت می‏دهم. فقط تو را به خدا از ما قهر نكن!

روز بعد آقاجان آمد ستاد اعزام به جبهه. با هم پیش كریم رفتیم و آقاجان به او گفت كه همه آن حرف‌ها دروغ و اصل ماجرا چه بوده.

و من یك هفته بعد رفتم جبهه.


نوشته شده توسط: ایلخانی : | آخرین ویرایش:3 مهر 90 | نظرات() 

برچسب ها: من و چاخان‌چی‌های محله ، خاطره ، جبهه ، جنگ ، دفاع مقدس ، رزمنده ، شهدا ،
لینک بوک
6 مهر 90 23:49
سلام دوست عزیز
با توجه به اینکه شما دوست گرامی در موضوعات مذهبی بخصوص مهدویّت فعلیّت دارید. حاضریم لوگوی شما را در لینک بوک خود قرار دهیم
فقط کافی است کد لینک بوک را در قالبتان قرار دهید.
منتظر
6 مهر 90 23:06
سلام خسته نباشین مطلبتون جالبه ببخشید كه بدقولی كردم، ولی اینبار بهتون سر زدم.
طبق معمول به روزیم.
علی اكبری(آج)
6 مهر 90 11:42
سلام
ممنون از اینكه بهم سر زدی
موفق باشی
خاتون محشر
5 مهر 90 19:42
اگر شماشهیدشده بودیدچه انتظاری از مردم داشتید؟؟؟

(منتظرنظراتتون هستم )
دانیال فیاض
5 مهر 90 18:11
سلام وبلاگ زیبایی داری اگه دوست داشتی ما رو لینک کن بعد خبرشو به ما بده که ما هم شما رو لینک کنیم
یا علی
روسیاه
4 مهر 90 14:51
ای شهید! ای آنکه بر کرانه‌ی ازلی و ابدی وجود برنشسته‌ای! دستی برآر و ما قبرستان ‌نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.
سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر