تبلیغات
مقرموعود - تا بی‌نهایت

تا بی‌نهایت

24 خرداد 90  07:41

نوع مطلب :دفاع مقدس ،

گاهی شاگرد با استعدادی را می‌بینی كه مفاهیم درسی‌اش را به بازی گرفته ‌است:

«... از انبوه xها و yها و دعوای صدها تانژانت و كتانژانت برای رفتن به آن سوی تساوی تا آرامش آن همه قایق، از دبستان تا دانشگاه، و از دانشگاه تا به... یادگار خاطره‌های تو در آب‌های گرم كارون، اروند، در زیر نخل‌های بلند «ابوشانك» و بر زمین گرم «شلمچه» هنوز باقی است. آن دم‌های آخر، هرچه لحظه‌های عمرت كمتر می‌شد و هرچه زمان آن به صفر نزدیك می‌گردید، روح تو به بی‌نهایت ابدیت میل می‌كرد.

y=lim -1/x , xà0

اما هنوز، همان پویندگان راستین راهت، شعرهای نغز و طنین گرم آوازهایت را در زیر بارانِ هزاران اخگر ترجیح‌وار ترنم می‌كنند كه: «خدایا، امام را قائم دار!» همین.»

«آیا می‌توانید این مسئله را حل كنید؟ گلوله‌ای از لولة دوشكا با سرعت اولیة خود از فاصلة صدمتری شلیك می‌شود و در مبدأ به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ كرده گذر می‌كند. معلوم نمایید سر كجا افتاده ‌است؟ كدام زن صیحه می‌كشد؟ كدام پیراهن سیاه می‌شود؟ كدام خواهر بی‌برادر می‌شود؟ آسمان كدام شهر سرخ می‌شود؟...» (نامعادله، دفتر چهارم)

«احمدرضا احدی، دانشجوی ممتاز پزشكی كه با رتبة یك در دانشگاه قبول شده‌بود...» شاید جالب باشد؛ اما دلنشین نیست.

«متولد سال 45، جانباز سال 61، ورودی سال 64 دانشگاه، و شهید سال 65 در عملیات كربلای 5، ...» نه، خالق «حِرمان ِ هور» را این‌گونه نباید توصیف كرد.

«ژان‌والژان، تندیس نبرد با زندگی/ شراب سركش تو/ ...اما ای هور!/ شیمی یا كیمیا/ لیله القدر/ خاطرات روزهای تنهایی/ حسنك كجایی؟/ در شام سرد سنگر، روشن چراغ خون است/ بتاز فرمانده/ كردستان خونبار/ ... این عناوین ِ ظاهرا بی‌ربط همه نام یادداشت‌های یك نفرند. نام بخش‌های مختلف كتاب حرمان ِ هور، دست‌نوشته‌های خواندنی شهید...» بهتر است؛ اما این‌ كجا و خود نوشته‌ها؟

باورش سخت است كه یك دانش‌آموز دبیرستانی این‌ها را نوشته باشد؛ اما نوشته است! البته حرمان هور شامل نوشته‌های دوران دانش‌آموزی و دوران دانشجویی نویسنده‌اش با هم است. نویسندة خوش‌ذوقی كه یادداشت‌هایش را در سه دفتر با نقاشی‌های زیبایش پاكنویس كرده و حرمان هور مجموعة همین سه دفتر است بعلاوة دفتر چهارمی كه از نوشته‌های پراكندة شهید احدی جمع شده‌است.

هر گوشة این كتاب با متنی متفاوت سر و كار داری. یك‌جا خاطرات صادقانة یك رزمنده را می‌خوانی:

«... كردستان با خیلی جاهای دیگر فرق دارد. از یك سو باید مواظب باشی كه عراقی‌ها از جلو حمله نكنند و از سوی دیگر از پشت سر، اشرار خودفروخته...صدای پایی از پشت، توجهت را جلب كرد. وقتی جلوتر آمد او را شناختی. او معاون مسئول محور، برادر رضایی بود. نزدیك سنگر آمد و به انتهای درّه چشم دوخت و گفت:«خبری نیست!» آن‌گاه گفتی كه موقعیت مشكوك است؛ اگر چه تا الآن خبری نشده است. او گفت: «باید خیلی مواظب باشید! چون شاید امشب خبری باشد!» با حرف او دلهره‌ات وسعت گرفت و گفتی «اللهم سكّن قلبی». آن‌گاه قلبت ساكن شد... .» (با رضایی، دفتر اول، اردیبهشت 62)

جای دیگر خودت را وسط یك داستان نمادین می‌یابی:

«... برف بیچاره كه سردی و گرمی دنیا را نچشیده بود از دهن دره‌های باد می‌ترسید، می‌لرزید؛ ولی با گوشة چشمانش به باد می نگریست. فكر می‌كرد كه تا چند لحظة دیگر باید كجا باشد! آیا به زمین صافی خواهد آمد؟ آیا بعد از مدتی به آب‌های جوی خیابان می‌رود؟... آیا به بام پیرزنی می‌افتد كه توان پاروكردن را هم ندارد؟ ضربه‌های باد دانه برف را از این خیال‌های مبهم بیرون برد. دانة برف خسته‌تر از همیشه به بالش خشن باد تكیه داده و همین‌طور به خواب رفت. لحظه‌ای بعد، صدای كولاك باد در كوهستان خفه شد...» (دانة‌ برف، دفتر دوم، تیر 64)

گاهی شاگرد با استعدادی را می‌بینی كه مفاهیم درسی‌اش را به بازی گرفته ‌است:

«... از انبوه xها و yها و دعوای صدها تانژانت و كتانژانت برای رفتن به آن سوی تساوی تا آرامش آن همه قایق، از دبستان تا دانشگاه، و از دانشگاه تا به... یادگار خاطره‌های تو در آب‌های گرم كارون، اروند، در زیر نخل‌های بلند «ابوشانك» و بر زمین گرم «شلمچه» هنوز باقی است. آن دم‌های آخر، هرچه لحظه‌های عمرت كمتر می‌شد و هرچه زمان آن به صفر نزدیك می‌گردید، روح تو به بی‌نهایت ابدیت میل می‌كرد.

y=lim -1/x , xà0

اما هنوز، همان پویندگان راستین راهت، شعرهای نغز و طنین گرم آوازهایت را در زیر بارانِ هزاران اخگر ترجیح‌وار ترنم می‌كنند كه: «خدایا، امام را قائم دار!» همین.» (به بهانة شهادت شهید بسیجی محمد عاشوری دانشجوی مهندسی پتروشیمی دانشگاه امیركبیر تهران، دفتر چهارم)

و گاه مناجات‌های سوزان یك عارف را می‌خوانی:

«... دیگر نمی‌خواهم زنده ‌بمانم. من محتاج نیست شدنم. من محتاج توام. خدایا! بگو ببارد باران؛ كه كویر شوره‌زار قلبم سال‌هاست كه سترون مانده‌است. من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم... خدایا! دوست دارم سوختن را؛ فنا شدن، از همه جا جاری شدن، به سوی كمال انقطاع روان شدن...» (پایان دفتر چهارم)

«حرمان هور» به كوشش علی‌رضا كمری گردآوری و منتشر شده، همان چهرة آشنای فرهنگ پایداری كه در حوزة خاطره‌نویسی صاحب‌نظر است و كتاب «نامه‌های فهیمه» هم به همت او انتشارپیداكرده.

كمری در گوشه‌ای از مقدمة پرآب‌و‌تاب حرمان هور، حزن و دردمندی شهید احدی را نخ تسبیح تمام نوشته‌های او می‌خواند و می‌افزاید: «در نگاهی عام‌تر، شاید برجسته‌ترین وجه امتیاز این مكتوبات آن باشد كه سیر صیرورت یك بسیجیِ معیار را در تمامی عرصه‌ها و جهات كمال‌جویی به روشنی تمام نشان می‌دهد... گویی كه این سیر، سفرنامة مثالی او را از عالم حس تا ماوراء آن، در خود نهفته دارد.»

و بگذار آخرین سخن، از زبان خودش باشد:

وصیت‌نامة احمدرضا احدی

بسم‌ الله الرحمن الرحیم

فقط: «نگذارید حرف امام به زمین بماند. همین»

 

محمدجواد میری

 

 

 


نوشته شده توسط: ایلخانی : | آخرین ویرایش:24 خرداد 90 | نظرات() 

برچسب ها: وصیت‌نامة احمدرضا احدی ، تا بی‌نهایت ، لولة دوشكا ، شلمچه ، خاطره‌نویسی ، دانشجوی ممتاز پزشكی ، ژان‌والژان ، حِرمان ِ هور ، كردستان ، شراب سركش تو ، شیمی یا كیمیا ، دست‌نوشته‌های خواندنی شهید ، لیله القدر ، ثبت نام اعتكاف ، اعتكاف ، خرداد ، میلاد امام علی ، روز اعتكاف ، دبیرستانی ، فیلترشكن ، فیلتر شكن قوی ، باز كردن همi با فیلتر شكن جدید ، وصالش ، حـــــرف دل ، عــاشــقان ، جهاد سایبری ، آپدیت امروز nod32 ، eset nod32 antivirus activation ، رنگ مو ، دلنوشته به خدا ،
نسرین یزدی
21 تیر 90 11:56
سلام
خوبید
وبتون عالیه
elia
31 خرداد 90 18:51
سلام طرح نجات زندانیان بی گناه آغاز شد منتظر حمایتهای نقدی وغیر نقدی شما هستیم
خورشید
24 خرداد 90 16:04
اگر دل کندن



کار آسانی بود فرهاد به جای بیستون دل می کند...
پاسخ ایلخانی : : lسلام ممنون از حضور گرمتون
بازم سر بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر