تبلیغات
مقرموعود - کم و کیف یک ازدواج!

کم و کیف یک ازدواج!

27 خرداد 90  08:25

نوع مطلب :دفاع مقدس ،

اولین دیدار با او
بعد از خواستگاری رسمی ، یك روز جمعه در خانة آقای نادری با آقا مهدی صحبت كردم .
مسائلی مطرح شد . مثل نحوة ازدواج ، زندگی ، مسائل جنگ و ... . راستش را بخواهید متأسفانه آن روز ، من آقا مهدی را ندیدم .
ایشان هم اصلاً مرا ندید . هر دو ، سر به زیر نشسته بودیم . لباس آقا مهدی ، یك اوركت و یك شلوار بسیجی بود . بعد از این دیگر ایشان را ندیدم تا قبل از عقد .
خواهرهای آقا مهدی تا قبل از عقد به او اعتراض می كردند كه وقتی او را ندیدی ، چرا قبولش كردی؟ شاید ایرادی داشته باشد .
آقا مهدی گفته بود : ازدواجم به خاطر خداست . به خاطر اسلام است .
معیارهایی كه می خواهم در ایشان یافتم و مطمئن هستم ایشان همراه و هم عقیدة من در زندگی است .

اشكال دارد خانوم !
زندگی كردن با افرادی مثل آقا مهدی سختی دارد . .......

من هم سختی كشیدم .
از این شهر به آن شهر سفر كردم . نگران و مضطرب بودم .

 

هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم ؛ اما بهترین دوران زندگی ام در كنار ایشان بود .
زندگی با آقا مهدی خیلی شیرین بود . یكبار، خودكاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم .
وقتی متوجه شد ، نگذاشت . گفت : خودكار مال من نیست . مال بیت المال است. گفتم : می خواستم دو سه كلمه بنویسم ، همین !
گفت : اشكال دارد خانوم .


همسر فرماندة لشكرم ؟
آن شب نان نداشتیم . قرار شد كه آقا مهدی ، عصر آن روز زودتر بیاید و نان بخرد ؛ چرا كه شب درخانة ما با رزمندگان جلسه داشت .
به هرحال آن شب دیر آمد و نان هم نیاورد . ظاهراً به بچه های تداركات لشگر گفته بود كه آنها با خودشان نان بیاورند .
وقتی او به خانه آمد ، روی دستش پنج شش قرص نان بود . هنوز حرف نزده ، رو كرد به من و گفت : این نان ها مال رزمنده هاست .
به شوخی به او گفتم : من هم همسر رزمنده ام ! او خندید . من آن شب ، نان خرده های شب های قبلی را خوردم .

 


نوشته شده توسط: ایلخانی : | آخرین ویرایش:27 خرداد 90 | نظرات() 

برچسب ها: ازدواج ، ازدواج با یه دختر ، ازدواج مهدی ، زن و شوهر ، زن و مهدی ، زنان مومن ، زن ایده آل ، زن با ایمان باکری ، شهید مدی باکری ، ازدواج مهدی باکری ، شوهر مهدی باکری ، مهدی باکری با که ازدواج کرد ، طلاق ، ازدواج موفق ، الگوی ازدواج ، شهدا ، شهید باکری ، شهدا و ازدواج ، ازدواج حمید ،
هستی
30 خرداد 90 07:52
سلام
روزت بخیر
مرسی که بهم سرزدی و اطلاع دادی.

داشتان آقا مهدی جالب بود
ولی متاسفانه دیگه تو جامعه فعلی ما این رنگ و بوها نیس
هرکسی به جایی میرسه یادش میره دیروز کی بوده.
تازه از موقعیتش هم کلی سو ء استفاده میکنن که هیچ پرو هم میشن.

امیدوارم در پناه خدا همیشه سلامت باشید
سفیر
27 خرداد 90 22:07
پروردگارا ... به من بیاموز ...
دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند ...
گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم مرا نخوردند ...
لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم
ننواخنتند ...
و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند !

سلام عزیزم با زیبائی های فرهنگ الهی
وزشتی های فرهنگ شیطانی بروزم
نظر شما هر چه شود شاخه گلی هست برای ما
الهییییییییی عاقبت بخیر بشییییی

چیكا
27 خرداد 90 20:19
سلام واقعاً خوب بود ای كاش مسئولین امروز كشور هم یذره از آقا مهدی درس بگیرن.
بهت خدا قوت میگم
عوضشو از شهدا بگیری
راستی بهم دیگه سر نمیزنی!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر