تبلیغات
مقرموعود - دیدار كنندگان امام (عج )، در غیبت كبرى

دیدار كنندگان امام (عج )، در غیبت كبرى

29 خرداد 90  06:02

نوع مطلب :مهدویت ،

1 امام زمان علیه السلام به صابونى اجازه دیدار نداد: 
در اینجا مناسب دیدم به ذكر چند نمونه از كسانى كه در زمان غیبت به حضور حضرت قائم (عج ) شرفیاب شده اند و به این سعادت عظمى رسیده اند بپردازم تا شاید رهگشایى براى روشندلان پاك سیرت باشد و آنها نیز با ایجاد شرایط و التماس از در این خانه ، به این سعادت نائل گردند و ناامید نشوند.مردى صالح و خیراندیش در بصره عطارى مى كرد وى داستان عجیبى دارد كه از زبان خودش خاطرنشان مى گردد:عطار مى گوید: در مغازه نشسته بودم كه دو نفر براى خرید سدر و كافور به در دكان من آمدند از گفتار و سیماى آنان دریافتم كه اهل بصره نیستند و از شخصیتهاى بزرگوار مى باشند (اثر النجابة ساطع البرهان ) از حال و دیار آنان پرسیدم آنها كتمان كردند، من هر چه اصرار مى نمودم آنان نیز اصرار به پاسخ ندادن مى كردند.اللّه علیه و آله و سلم دادم كه خود را معرفى كنند چون دیدند من دست بردار نیستم گفتند ما از ملازمان و چاكران درگاه حضرت ولى عصر حجة بن الحسن العسكرى (عج ) هستیم ، شخصى از نوكران آن درگاه با عظمت از دنیا رفته است صاحب آن ناحیه ما را ماءمور كرد كه از تو سدر و كافور خریدارى كنیم .
در ادامه مطلب بخوانید....

فهمیدم كه اینان از یاران آن حضرت هستند بى اختیار به دست و پاى آنها افتادم و تضرع و زارى كردم كه حتما باید مرا به آن حضرت برسانید.
یاران حضرت گفتند مشرف شدن به حضور آن سرور منوط به اجازه ایشان است !
عطار گفت : مرا نزدیك آن حضرت ببرید اگر اجازه داد زهى سعادت و گرنه هیچ ؟!
آنان از اقدام به این كار خوددارى كردند ولى چون من با كمال پافشارى دست بردار نبودم آنگاه به من رحم كرده و منت گذاشتند و درخواست مرا اجابت نمودند.
بسیار خوشحال شدم با شتاب تمام سدر و كافور را به آنها داده ، درب مغازه را بستم و به دنبال آنها روانه شدم تا به ساحل دریاى عمان رسیدیم .
آن دو نفر بدون احتیاج به كشتى روى آب روانه شدند من ترسیدم كه غرق شوم و حیران ایستادم ، آنان متوجه شدند و گفتند: مترس ! خدا را به حضرت مهدى (عج ) قسم بده و رهسپار شو!
من چنین كردم و بر روى آب مانند زمین خشك به دنبال آنها رفتم .
در وسطهاى دریا بودیم ، دیدیم ابرها به هم درآمد و هوا صورت بارانى گرفت و شروع به باریدن كرد، اتفاقا من همان روز صابون ریخته بودم و بر پشت بام مغازه و به خاطر آنكه به وسیله تابش آفتاب خشك شود گذارده بودم همین كه باران را دیدم خیال صابونها را نمودم و پریشان خاطر شدم ، به محض این خیال مادى ناگهان پاهایم در آب فرو رفت و به كمك هنر شناورى به دست و پا و تضرع افتادم آن دو نفر به من توجه كرده و عجز و ذلت مرا مشاهده نمودند فورا به عقب برگشته دست مرا گرفتند و از آب بیرون كشیدند و گفتند: این پیشآمد، اثر آن خاطره صابون بود، بار دیگر خدا را به حضرت مهدى (عج ) قسم ده تا تو را در آب حفظ كند، من نیز استغاثه نموده و چنین كردم مثل اول روى آب با آنان رهسپار شدم ، وقتى به ساحل رسیدیم ، خیمه چادرى را دیدم كه همانند ((شجره طور)) نور از آن ساطع بود و آن فضا را روشن نموده بود.
همراهان گفتند: تمام مقصود در میان همین پرده است .
با هم به راه خود ادامه دادیم تا نزدیك چادر رسیدیم یكى از همراهان پیشتر رفت تا براى من اجازه ورود بگیرد.
چادر را خوب دیدم و صداى آن بزرگوار را مى شنیدم ولى وجود نازنینش را نمى دیدم ، آن شخص درباره مشرف شدن من از حضور مباركش خواستار اجازه شد، آن جناب فرمود:
(( ردوه فانه رجل صابونى ؛))
((
به او اجازه ندهید و او را در عداد خدمه این درگاه ملك پاسبان نشمرید، زیرا او مردى صابون دوست و مادى است .))
یعنى او هنوز دل از تعلقات دنیاى دنى خالى نكرده و لیاقت حضور در این درگاه را ندارد.
عطار ادامه مى دهد: چون چنین شنیدم ، ناامید گشتم و دندان طمع از دیدار آن حضرت كشیدم و دانستم كه ، وقتى ممكن است به زیارت آن جناب برسم كه دلم را از آلودگى هاى مادى و معنوى زدوده و صاف گردانم . (328)

- علامه حلى رحمة اللّه در خدمت امام زمان علیه السلام : 
پیش از آنكه ملاقات عجیب عالم و محقق بزرگ جهان تشیع علامه حلى رحمة اللّه با امام زمان علیه السلام را شرح دهم ، اجازه دهید مختصرى از شرح حال این مرد خدا را به نظرتان برسانم :
جمال الدین حسن بن یوسف بن مطهر حلى رحمة اللّه معروف به ((علامه حلى )) از علماى برجسته قرن هشتم هجرى است كه در سال 726 ه‍ ق از دنیا رفت و در نجف اشرف به خاك سپرده شد، این مرجع تقلید عالیقدر، سلطان محمد خدا بنده پادشان مغول را شیعه كرد و در این مسیر خدمت بسیار بزرگى به مذهب جعفرى نمود. (329) او در تمام علوم اسلامى ، استاد ماهرى بود و تاءلیفات او را بیش از 500 جلد كتاب تخمین زده اند.
اینك توجه كنید كه این مرد دینى چگونه مورد عنایت امام عصر(عج ) قرار مى گیرد:
او در حله یكى از شهرهاى عراق سكونت داشت ، هر شب جمعه از حله با وسائل آن زمان به كربلا مى رفت . (با اینكه بین این دو شهر بیش از 10 فرسخ است ) با این كیفیت كه پنجشنبه سوار بر الاغ خود به راه مى افتاد و شب جمعه در حرم مطهر امام حسین علیه السلام مى ماند و بعد از ظهر روز جمعه به ((حله )) مراجعت مى كرد.
در یكى از روزها كه به طرف كربلا رهسپار بود، در راه شخصى به او رسید و همراه علامه با هم كربلا مى رفتند علامه با رفیق تازه اش شروع به صحبت كرد و مسائلى را بیان نمود از آنجا كه به فرموده امام على علیه السلام :
(( المرء مخبوء تحت لسانه ؛))
((
شخصیت مرد در زیر زبانش نهفته است .))
علامه درك كرد كه با مردى بزرگ و عالمى سترگ ، هم صحبت شده است ، هر مسئله مشكلى مى پرسید، رفیق راهش جواب مى داد به طورى كه علامه كه خود را یگانه دهر مى دانست ، از علم رفیق راهش متحیر ماند گرم صحبت بودند تا آنكه در مسئله اى ، آن شخص بر خلاف فتواى علامه فتوا داد علامه گفت : این فتواى شما بر خلاف اصل و قاعده است دلیل هم كه این قاعده را از بین ببرد نداریم .
آن شخص گفت :
((
چرا دلیل موثقى داریم كه شیخ طوسى رحمة اللّه در كتاب تهذیب در وسط فلان صفحه ، آن را نقل كرده است .))
علامه گفت : چنین حدیثى را در كتاب تهذیب ندیده ام .
آن شخص گفت :
((
كتاب تهذیبى كه پیش تو هست در فلان صفحه و سطر این حدیث مذكور است !!))
علامه در دنیایى از حیرت فرو رفت از این رو كه این شخص ناشناس به تمام علائم و خصوصیات نسخه منحصر به فرد كتاب تهذیب آگاهى داشت .
علامه درك كرد كه در برابر استاد علامه ها قرار گرفته ، لذا شروع كرد به ذكر مسائل مشكله اى كه براى خودش حل نشده بود، در این موقع تازیانه اى را كه دست داشت به زمین افتاد، در همین حین این مسئله را از آن شخصپرسید كه آیا در زمان غیبت كبرى ، امكان ملاقات با امام زمان علیه السلام هست ؟
آن شخص تازیانه را برداشته بود و به علامه مى داد و دستش به دست علامه رسید فرمود:
((
چگونه نمى توان امام زمان را دید در صورتى كه اینك او در دست توست .))
علامه چون متوجه شد، خود را به دست و پاى امام زمان علیه السلام انداخت و آنچنان محو عشق آن حضرت شد كه مدتى چیزى نفهمید، پس ‍ از آنكه به حال خود آمد كسى را ندید، به خانه مراجعت كرد و فورى كتاب تهذیب خود را باز نمود و دید آن حدیث با همان علائم از صفحه و سطر، تطبیق مى كند، در حاشیه این كتاب در همان صفحه نوشت : این حدیثى است كه مولایم امام زمان علیه السلام مرا به آن خبر داده است .
عده اى از علماء همان خط را در حاشیه همان كتاب دیده اند. (330)
همین علامه شنید یكى از علماى بزرگ اهل تسنن كتابى در رد شیعه نوشته كه عده اى را با آن گمراه نموده ولى آن كتاب را در دسترس قرار نمى دهد، علامه مدتها به طور ناشناس در پیش آن عالم سنى ، شاگردى كرد تا بلكه آن كتاب را به دست بیاورد و به حمایت از تشیع بر آن رد بنویسد تا آنكه از آن عالم تقاضا كرد كه چند روزى آن كتاب را در دسترسش قرار دهد، آن عالم ، كتاب را در اختیار علامه نمى گذارد، سپس حاضر شد كه آن كتاب را یك شب به علامه بدهد و گفت من نذر كرده ام كه این كتاب را بیش از یك شب به كسى ندهم .
علامه با اشتیاق تمام آن كتاب را به خانه آورد و تصمیم گرفت همان شب از تمام آن كتاب نسخه بردارى كند (تا بعدا به رد آن بپردازد)
مشغول نوشت آن كتاب شد، چند صفحه اى نوشت ، خسته شد و خواب او را گرفت در همین حال ناگاه دید مرد عربى وارد اتاق شد و گفت :
((
اى علامه ! تو كاغذها را خطكشى كن ، من برایت مى نویسم .))
علامه بى درنگ مشغول خطكشى شد ولى در همین حال خوابش برد وقتى كه بیدار شد دید تمام كتاب را آن مرد عرب نوشته و در آخر آن این جمله به چشم مى خورد: ((كتبه الحجة ؛ این كتاب را حجت (عج ) نوشته است .!))

3- فریادرسى امام زمان علیه السلام در بحرین : 
كشور ((بحرین )) كه مدتى است اعلام استقلال كرده ، در طول تاریخ ، از نظر سیاسى و جغرافیایى و غیره در حال تغییر و تبدیل بوده از نظر تاریخى یكى از كشورهاى پر حادثه جهان بوده است .
این كشور كه امروز از هشت جزیره تشكیل شده و از ناحیه شمال هم مرز با كشور ((قطر))

نوشته شده توسط: ایلخانی : | آخرین ویرایش:28 خرداد 90 | نظرات() 

برچسب ها: مهدویت ، امام زمان ، نایبین امام زمان ، نایب خاص امام زمان ، نایب عام ، نایب مهدی ، مهدی و انتظار ، انتظار ، موعود ، مقرموعود ، مهدیشناسی ، فیلترشکن مهدوی ، مهدی و موعود ، منجی ، مهدی یاوری ، مهدویت و انتظار ، دعای فرج ، انتظار فرج ، مقاله در مورد امام زمان ، امام زمان کجاست؟ ، فیلترشکن ، عکس مولا ، ثمره مهدویت ، نایب حضرت مهدی ، بحرین ، بیداری اسلبامی ،
فاطمه
19 تیر 90 16:28
سلام.
مطالب با سند ذکر شود ممنون می شویم.
مطلب نیمه رها شده.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر