تبلیغات
مقرموعود - او كه مانده بود

او كه مانده بود

31 خرداد 90  06:58

نوع مطلب :دفاع مقدس ،

دوربین‌اش را مقابل چشمم گرفته بود. پرسید: «راهیان نور شما را به كجا می‌برد؟»

خندیدم، آنقدر تلخ كه طعم‌اش را با دهانم می‌توانستم حس كنم. گفتم: زمینی‌اش را بگویم یا آسمانی؟» و او بی هیچ حرفی هنوز با چشم‌ها خود حرفی هنوز با چشم‌های خود و دوربین‌اش نگاهم می‌كرد. یك لحظه همة خاطرات آن چهار روز گذشته از ابتدا و جزء جزء به ذهنم هجوم آورد و هم‌سفرانمان را می‌دیدم كه بعضی عجیب سیر می‌كردند در همان چند وجب خاكی كه همه جا نشانمان می‌دادند.

و حالا كه دارم اینها را می‌نویسم، درست همین حالای حالا، به یاد فیلم «روز واقعه» و آن جوان كه نتوانسته بود زودتر خودش را به حسین(علیه‌السلام) و یارانش برساند می‌افتم.

خوب یادم هست در طلاییه همین‌طور كه مشغول فیلم گرفتن بودم، پا به سنگری متروك گذاشتم كه نور چندانی هم نداشت و باید خم می‌شدی تا سرت به سقف كوتاهش نخورد. هنوز وقتی به آن قطعه از فیلم نگاه می‌كنم و همراه دوربین پا به آن سنگر می‌گذارم، حال غریبی به سراغم می‌آید. انگار آنجا بودند و نه چشم دوربین و نه حتی چشم من قادر به دیدن آن نبوده و نیست. به خدا حق گفت سید مرتضی كه: «پندار ما این است كه ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند، اما حقیقت آن است كه زمان ما را با خود برده و شهدا مانده‌اند.» این را به خبرنگاری كه در فتح‌المبین از حس‌ام پرسید هم گفتم. گفتم:

وقتی به گزارش‌هایی كه تلویزیون از اینجا پخش می‌كند نگاه می‌كنم، خیلی‌ها را می‌بینم كه می‌گویند: «آمده‌ایم شهدا را پیدا كنیم.» گفتم: آنها بودند و هستند، بیاییم خودمان را پیدا كنیم، شاید آن وقت توانستیم برای چند روز هم كه شده از كیف و كفش قرمزرنگ سال‌مان دل بكنیم و لااقل آنجا كه هر وجبش هزارهزار قطرة خون ریخته، نیاوریمشان! شاید توانستیم برای چند روز هم كه شده دلمان را از یاد رَم پرحجم انباشته از فایل‌های صوتی و تصویری رنگ و وارنگمان خالی نگه‌داریم.

خدا می‌داند شهدا از چندین و چند حالِ پرغبار من دلشان گرفت، اما من هم دلم می‌‌گرفت از دیدن آنهایی كه دوربین‌های دیجیتالی‌شان را آورده بودند تا شاید خودشان را در سنگرها و خاكریزهای خاكی ثبت كنند و بهترین فیلم و عكس‌ها را از طبیعت و غیر طبیعت، برای جشنواره‌ها آماده كنند و مقام بیاورند و سكه ببرند. گفتم سكه! یاد سكه‌های خزانة شام می‌افتم كه سر حسین(ع) را بالای نیزه برد!

راوی چقدر حرف زده بود برایمان، اما هنوز نمی‌توانم چیزی از آنها به قلم بیاورم. به خدا گفتنش دردی است و نگفتنش دردی دیگر!

دلم برای دل پرخون او می‌سوخت كه باید از دیده‌هایش برای ما كه ندیده‌ایم می‌گفت، آخر شنیدن كی جان دیدن است؟!

می‌دیدمش كه گاه سنگینی بغضی در كلامش می‌نشست و سرخی غریبی در چشم‌هایش.

یاد وصیت‌نامة شهید باكری می‌افتادم كه می‌گفت:

«دعا كنید خدا مرگ شما را شهادت قرار بدهد. در غیر این صورت، زمانی فرا می‌رسد كه جنگ تمام می‌شود و رزمندگان به سه قسمت تقسیم می‌شوند:

دسته‌ای مخالف با گذشته خود و دسته‌ای راه بی‌تفاوتی را برمی‌گزینند و در زندگی مادی غرق می‌شوند و همه چیز را فراموش می‌كنند و دستة سوم به گذشتة خود وفادار می‌مانند و احساس مسئولیت می‌كنند كه از شدت مصائب و غصه‌ها دق خواهند كرد...»

و حال، چه زجری می‌كشید او كه مانده بود!

او كه باید مرا با سر به هوایی‌هایم می‌دید و آن یكی را با بی‌توجهی‌هایش و آن یكی را با...

راستی چه می‌گفتم؟ چه شد كه از اینجا سردرآوردم؟!

ها! از لحظه‌های سفر می‌گفتم!

سفر! چه بگویم؟ چه بگوید او كه قطره از دریا ندیده است؟

راستی تا به حال به این فكر كرده‌ای كه به دریا زدن چه دلهرة شیرینی دارد، چه اضطراب قشنگی؟!

كاش می‌شد به دریا بزنیم!

مفهوم سوختن به تماشا نمی‌شود...

 

سوتیتر:

و حالا كه دارم اینها را می‌نویسم، درست همین حالای حالا، به یاد فیلم «روز واقعه» و آن جوان كه نتوانسته بود زودتر خودش را به حسین و یارانش برسانند می‌افتم.


نوشته شده توسط: ایلخانی : | آخرین ویرایش:31 خرداد 90 | نظرات() 

برچسب ها: دفاع مقدس ، خاطرات جنگ ، جنگ تحمیلی ، روزگار جنگ ، دوربین فیلم برداری ، وصیت‌نامة شهید ، بهترین فیلم و عكس‌ها ، فیلترهای خوب ، دوربین‌های دیجیتالی ، مفهوم سوختن به تماشا نمی‌شود ، دل پرخون ، حال غریبی ، راهیان نور ، حسین(ع) ، مقرموعود ، مهدویت ، دختر جنگ ، دفاع ایران ، تهاجم ، حجمه امریکا ، دفاع مقدس و خاطره ،
elia
5 تیر 90 11:48
سلام نظر شما درباره تبادل بنره چیه
حسین
31 خرداد 90 19:54
سلام
ممنون که اومدید .
اما ببخشید من شما رو می شناسم ؟
هستی
31 خرداد 90 11:04
salam
jalbe
behrahal adama dar ye doreye zamani ye hesaye xasi daran
omidvaram ke mofagh bashi

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر