تبلیغات
مقرموعود - حمید...

حمید...

12 تیر 90  23:00

نوع مطلب :دفاع مقدس ،

بر اساس خاطرة آزاده جهانبخش تیربند

به: شهید بی‌نشان این وادی و آزادگان جهانبخش تیربند و مجید ملانوروزی

هر لحظه مقدار آب كف قایق بیشتر می‌شد. تركش دیوارة هر دو قایق را سوراخ كرده بود و كاری از دستمان برنمی‌آمد. مجروح‌های عراقی خود را جمع و جور كردند و نشستند كف قایق. سرباز هم اسلحه‌اش را انداخت سر شانه‌اش و مضطرب ایستاد سر جایش. شانة حمید را گرفتم و كمك كردم تا به دیوارة قایق تكیه كند. قایق كناری واژگون شد و نیروهای عراقی سرازیر شدند توی آب. به خودم كه آمدم،‌ تا نیمه قایق را آب گرفته بود. دست‌هایم را مشت كردم و شروع به بیرون ریختن آب. سرباز عراقی كلاه خود را از سر برداشت و با آن تند آبها را می‌ریخت بیرون. آسمان به آبی سیر می‌زد و تاریكی داشت سایه می‌انداخت روی هور. سر و كلة نیروهای عراقی از آب بیرون بود. قایق ما نیز لبالب از آب شد و در چشم به هم زدنی رفت زیر آب. نگران حال حمید بودم. به خصوص اینكه شنا هم بلد نبود.

در ادامه مطلب بخوانید...

هر دو قایق در دو خط موازی دل آب را می‌شكافتند و جلو می‌رفتند. جزیره می‌رفت تا كم‌كم در دل تاریكی شب پنهان شود. تنها ستاره‌ای چسبیده بود به طاق آسمان. سر و صدای قورباغه‌ها پیچیده بود لای نیزار. همین نیزار بود كه قشنگی مجنون دو چندان نشان می‌داد. گاهی گلوله‌ای از بالای سرمان فوكه می‌كشید و در گوشه و كنار پایین می‌آمد. چیزی به مغرب نمانده بود. اشعة نارنجی آفتاب، افق را چشم‌گیر كرده و سطح آب را برق انداخته بود. نسیمی نرم می‌پیچید لای چولان‌ها. سر و صدای خمپاره اوج گرفت. تكیه كردم به دیوارة قایق. شكمم از گرسنگی مالش می‌رفت. صورت بچه‌ها را از نظر گذراندم. بی‌حال و رنگ و رو پریده به چشم می‌آمدند. خون زیادی از پای حمید رفته بود. گاهی عضلات صورتش منقبض می‌شد. معلوم بود درد می‌كشد و به روی خودش نمی‌آورد. شاید هم می‌خواست داغ ناله كردن را به دل عراقی‌ها بگذارد.

اكبر نشسته بود رو به رویم و زانوهایش را بغل زده بود. نگاهش ثابت مانده بود روی صورت كبود و خون‌آلود مجید روی ریش كم‌پشتش را غبار پوشانده است. خدا از سر تقصیر آن گروهبان یمنی نگذرد. مجید را انداخت زیر مشت و لگد. اصلاً نمی‌دانم این گور به گور شده‌های یمنی توی جبهة عراق چه غلطی می‌كردند. شده بودند كاسة از آش داغ‌تر. انگار ارث جد و آبادشان را بالا كشیده بودیم. یك مشت كینه‌شتری عوضی چنان سنگ عراقی‌ها را به سینه می‌زدند، انگار هفت پشتشان عراقی است. هر كدامشان رسیدند مشت و لگدی حواله‌مان كردند. هنوز كمرم از نیش لگد یكی از آنها می‌سوخت. قاسم رنگ به رو نداشت. معلوم بود ضعف دارد. خون خشكیده بود گوشة لبش. سرباز عراقی نشسته بود لبة دیگر قایق و نگاه سرد و بی‌روحش را می‌پاشید روی صورتم.

هر دو قایقی با شتاب جلو می‌رفتند. خمپاره‌ای هول از راه رسید و میان آب نشست. صدای انفجار، تن هر دو قایق را لرزاند خمپاره پشت خمپاره در آب پایین می‌آمد. سرعت قایق‌ها فروكش كرد. صدای انفجار لحظه‌ای قطع نمی‌شد. تعدادی ماهی آمدند روی آب. سطح صاف و سفید زیر شكمشان زیر نور نارنجی افق برق افتاد. چشمم كه به آنها خورد، اشتهایم چند برابر شد. سه مجروح عراقی پشت به ما، در خود مچاله شده بودند كف قایق. قایق كناری، شانه به شانة ما پیش می‌آمد. هر بار كه صدای سوت خمپاره بلند می‌شد، نیروهای عراقی خم می‌شدند و سرها را در پناه دست‌هایشان می‌گرفتند. خمپاره‌ای با سر میان نی‌ها فرود آمد و آب موج برداشت. پشت‌بندش خمپاره‌ای دیگر از راه رسید. معطل نكردم، تا جا داشت خم شدم كف قایق. شدت انفجار، قایق را جابه‌جا كرد و موجی از آب هجوم آورد داخل آن. سراپایم خیس شد. بقیه هم دست كمی از من نداشتند. آب كف قایق را پوشاند. سر و صدای نیروهای عراقی از قایق دیگر بلند شد. یكی از آن‌ها شروع كرد با بی‌سیم صحبت كردن. تند و تند و با نگرانی سر و ته حرفش را هم آورد. بقیه هم داشتند با كلاه آهنی، آب‌های كف قایق را بیرون می‌ریختند. آخرین ذرة خورشید در مغرب فرو رفت و تنها نواری سرخ افق را پوشاند.

هر لحظه مقدار آب كف قایق بیشتر می‌شد. تركش دیوارة هر دو قایق را سوراخ كرده بود و كاری از دستمان برنمی‌آمد. مجروح‌های عراقی خود را جمع و جور كردند و نشستند كف قایق. سرباز هم اسلحه‌اش را انداخت سر شانه‌اش و مضطرب ایستاد سر جایش. شانة حمید را گرفتم و كمك كردم تا به دیوارة قایق تكیه كند. قایق كناری واژگون شد و نیروهای عراقی سرازیر شدند توی آب. به خودم كه آمدم،‌ تا نیمه قایق را آب گرفته بود. دست‌هایم را مشت كردم و شروع به بیرون ریختن آب. سرباز عراقی كلاه خود را از سر برداشت و با آن تند آبها را می‌ریخت بیرون. آسمان به آبی سیر می‌زد و تاریكی داشت سایه می‌انداخت روی هور. سر و كلة نیروهای عراقی از آب بیرون بود. قایق ما نیز لبالب از آب شد و در چشم به هم زدنی رفت زیر آب. نگران حال حمید بودم. به خصوص این كه شنا هم بلد نبود. بازویش را فشردم و گفتم: «مواظب باش. سعی كن خودت را روی آب نگه داری. معلوم نیست تا آمدن قایق كمكی چقدر توی آب هستیم.» حمید سرش را تكان داد و ساكن ماند.

گمانة ماه میخ شده بود به طاق آسمان و توی آن تاریكی سوسوی ستاره‌ها جلای بیشتری داشت. محكم بازوی حمید را چسبیده بودم و زیر لب ذكر می‌گفتم. صدای موتور قایق پیچید توی گوشم. نگاه انداختم طرف صدا. توی تاریكی چشم‌های بر نمی‌كرد. شانه‌ام زیر بازوی حمید بود. كنار گوشش گفتم: «اگر خدا بخواهد قایق كمكی آمد».

حمید لب از لب باز نكرد. سر و كلة قایق از لای نی‌ها پیدا شد. قاسم گفت: «یك قایق بیشتر نیست. جای همه را ندارد». نگاه‌ها دوخته شده بود به قایق. كنار نیروهای عراقی، موتور آن خاموش شد. سربازی كه داخل قایق بود،‌ كمك كرد تا نیروها یكی یكی خود را كشیدند داخل. سه مجروح عراقی و سربازی را كه با ما بودند، سوار كردند. موتور قایق روشن شد و آرام آرام از ما فاصله گرفت.

نگاه گرداندم اطراف. جز آب و نی چیزی دیده نمی‌شد. مجید كه تا آن لحظه ساكت بود، گفت: «پس چرا ما را با خودشان نبردند؟» قبل از این كه چیزی بگویم، قاسم گفت: «معلوم است، نیروهای خودشان واجب‌تر بودند».

ـ حتماً برمی‌گردد و ما را هم می‌برد. هر چه باشد ما اسیریم و برایشان مهم است.

ـ شاید هم برنگردد. باید فكری بكنیم.

آسمان گلوله‌باران بود. شعله‌های سرخ و نارنجی‌اش تو تاریكی دیدنی‌تر بود. بچه‌ها داشتند زیر لب ذكر می‌گفتند. تنها حمید بود كه صدایش درنمی‌آمد. دیگر نفس ایستادن توی آب را نداشتم. بدنم سست و كرخت بود. به خصوص كه باید هوای حمید را هم می‌داشتم. گاهی دستش را دور گردنم سر می‌خورد. خون زیادی از بدنش رفته و ضعف تمام توانش را گرفته بود. این را می‌شد از رنگ و رویش فهمید.

نور فسفری منوری شكوفه زد توی آسمان و تاریكی اطراف را شكست. سطح آب با نفس آرام نسیم به جنب و جوش درآمده بود. تا دقایقی اطراف روشن بود و همه چیز به خوبی دیده می‌شد. دلهره درونم را می‌جوید. نگران حال حمید بودم. نور منور كور شد و دوباره تاریكی همه جا را در بر گرفت. لحظاتی طول كشید تا چشمم به كورسویی عادت كرد. تاریكی رعشه می‌انداخت توی تن آدم. فاصلة زیادی با نی‌ها نداشتیم. حس می‌كردم هر لحظه ممكن است حیوانی،‌ چیزی از لای نی‌ها بجهد بیرون. نگاهم روی نی‌ها ثابت مانده بود. دیگر جان نگه داشتن حمید را نداشتم. خودش هم فهمیده بود. آرام و بریده گفت: «جهانبخش! دستم را ول كن». پاپی نشدم. انگشتانم حس نداشت و رمقی برایم نمانده بود. ماه نشسته بود وسط آسمان. قاسم گفت: «دستمان را گذاشتند تو پوست گردو. چشمم آب نمی‌خورد قایق برگردد». من هم احساس درماندگی می‌كردم. داشتم ناامید می‌شدم، اما به روی خودم نیاوردم. همچنان چشمم به نیزار بود. فكر و خیال ذهنم را مشغول كرده بود. نمی‌دانستم اگر قایق به سراغمان نیاید، تكلیفمان چه می‌شود. باید راهی پیدا می‌كردیم. نمی‌شد كه برای همیشه آن جا بمانیم. تا آن موقع هم دوام آورده بودیم، جای شكرش باقی بود. پردة نازك مه افتاد روی هور. سكوتی كلافه‌كننده بر فضا حاكم بود. دیگر صدای قورباغه‌ها هم به گوش نمی‌آمد. بگو و مگوی قاسم و اكبر از فكر و خیال كشیدم بیرون.

ـ من می‌گویم كم‌كم خودمان را بكشیم یك طرف. بالاخره از یك جایی سر درمی‌آوریم.

ـ بس كه این‌جا ایستادیم دیگر جانی برایم نمانده. نا ندارم جم بخورم. چه رسد به شنا كردن به خودم آمدم. دست حمید دور گردنم نبود. یك دور كامل چرخیدم دور خودم و دست پاچه گفتم: «حمید،‌ حمید كو؟» بچه‌ها به تكاپو افتادند. حسابی گیج شده بودم. مجید گفت: «شاید از انتظار خسته شده و رفته».

ـ كجا رفته؟ تا چشم كار می‌كند این جا آب هست.

مثل كلاف سر در گم بودم. پشت حرف اكبر را گرفتم و هول گفتم: «راست می‌گوید این جا فقط آب هست. حمید شنا بلد نبود. نكند...»

ـ چه شده جهانبخش؟ جان به لبمان كردی.

دهانت قفل شده و ترس وجودم را پر كرده بود. به سختی آب دهانم را قورت دادم. هر چقدر چشم‌چشم كردم بی‌فایده بود. با دست كوبیدم توی پیشانی‌ام و گفتم: «نكند غرق شده». بچه‌ها گیج و منگ نگاهم می‌كردند. اكبر گفت: «زده به سرت؟ این چه حرفی است كه می‌زنی. اگر غرق می‌شد كه ما می‌فهمیدیم.»

ـ چطوری؟ چطوری می‌فهمیدیم؟ حمید كوچك‌ترین قدرتی نداشت كه دستش را دور گردنم بند كند. من هم از او بدتر. با جان كندن نگهش داشته بودم. تمام بدنم سر و بی‌حس شده. حتماً وقتی تو فكر و خیال بودم، دستش از دور گردنم سر خورده و صداش درنیامده.

بغض آوار شد توی گلویم و گفت: «خودش هم فهمیده بود كه دیگر دستم گیر ندارد. مرتب خودخوری می‌كرد».

ـ اما...

ـ اما ندارد. فكر كرده مزاحم است. تا رفته زیر آب حتی دست و پا هم نزده. من هم كه تو این ظلمان حواسم جای دیگری بود و از حال و روزش غافل شدم.

یكریز خودم را سرزنش می‌كردم. باورم نمی‌شد به همین راحتی حمید غرق شده باشد. احساس گناه می‌كردم دلم می‌خواست زمین دهان باز می‌كرد و مرا می‌بلعید. شروع كردم به بد و بیراه گفتن به عراقی‌ها. پردة نازك مه افتاد روی هور. صدای موتور قایق از دور شنیده شد. مجید گفت: «گمانم قایق كمكی آمد.»

ـ می‌خواهم صد سال سیاه نیاید. حالا كه حمید...

ـ به هر حال باید تكلیف ما هم معلوم می‌شد. با هیچ قسمتی هم آشنایی نداریم كه از دست دشمن خودمان را نجات بدهیم. از هر طرف هم كه برویم، به تور عراقی‌ها می‌خوریم.

بچه‌ها داشتند بگو مگو می‌كردند كه چیزی دَمَر آمد روی آب. ابتدا هول برمان داشت. وقتی دیدم تكان نمی‌خورد، خودم را كشیدم طرفش. باورم نمی‌شد. صورتش را برگرداندم. حمید بود. دلگیر گفتم: «همه‌اش تقصیر من بود. نباید ازش غافل می‌شدم.» قاسم زد زیر گریه و گفت: «تقصیر ما هم بود كه كمك نكردیم. یك نفر شش ساعت نگهش داشتی». اكبر گفت: «ما بی‌تقصیر نبودیم، ولی حمید مخصوصاً صدایش را درنیاورد كه سر بار ما نباشد. گناهش گردن عراقی‌هاست. حمید تیر خورده بود؛ باید او را با خودشان می‌بردند.»

سر و كلة قایق پیدا شد. نزدیك كه رسید، موتورش خاموش شد. قایقران و سرباز كمك كردند تا خودمان را بكشیم داخل. مه فرو نشست و آرام آرام محو شد. سرباز نگاهی از سر تأسف انداخت به جنازة حمید و دلگیر گفت: «أنَا آسف!» مجید گفت: «كاشكی می‌توانستیم دفنش كنیم.»

دلم می‌خواست هوار بكشم. بغض چسبیده بود بیخ گلویم و داشت خفه‌ام می‌كرد. زیر لب گفتم: «ما را ببخش. جایی نداریم كه تو را با خودمان ببریم. ما اسیریم و اصلاً معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارمان است». موتور قایق كار افتاد. داشتیم از حمید فاصله می‌گرفتیم كه قطرات اشك راه كشید روی گونه‌هایم و صدای هق‌هق‌ام درآمد.

 

مهری حسینی


نوشته شده توسط: ایلخانی : | آخرین ویرایش:12 تیر 90 | نظرات() 

برچسب ها: حمید ، خاطرة آزاده ، شهید بی‌نشان ، آزادگان ، قایق ، اسلحه ، زانوهایش را بغل زده ، خمپاره‌ ، سفید ، روشن ، زیباترین ، عراقی ، طاق آسمان ، سوسوی ستاره‌ها ، گلوله‌باران ، رعشه ، غواصی ، شهید غواص ، شهدای جنگ ، تخریبچی ، عملیات ، شب حمله ، قناسه زن ، فرمانده ، تیربار ، گلاشینكف ، شهید گمنام ، دفاع مقدس ، هشت سال دفاع مقدس ، دفاع مقدس ، خاطرات دفاع مقدس ،
خورشید
28 تیر 90 14:23
سلام آپم
با"پس چی شد"
مریم
26 تیر 90 09:19
انتظارش انتظارم سیر کرد
آنکه می خواهد بیاید دیر کرد
تا به کی در انتظارش دیده بر در دوختن
آمدن رفتن ندیدن سوختن


نیمه شعبان مبارک

اللهم عجل لولیک الفرج

یا حق
خورشید
26 تیر 90 04:15
 
سخت است ولی مولا، خوب است نمی آیی

دلتنگ توام اما خوب است نمی آیی

یک کوفه فریب و غم،

یک شام پر از محنت


آیی تو شوی تنها، خوب است نمی آیی

یک نیمه ی شعبان را در فکر تو می مانند

از فکر روی فردا، خوب است نمی آیی

یک جمعه فقط ندبه، یک هفته فراموشی

بود تو شود رویا، خوب است نمی آیی

لاف غم عشق تو ذکر همه ی مردم

بنگر به دل آنها، خوب است نمی آیی

پیش نظر بعضی حاجت بدهی خوبی

اما نه برای ما، خوب است نمی آیی

یک شام سه شنبه را در کوی تو می آیند

اما دلشان اینجا، خوب است نمی آیی

سرداب تو مخروبه، قبر پدرت ویران

شهر تو پر از اعداء، خوب است نمی آیی

با این همه درد و غم، می سوزی و می سازی

ای منتقم زهرا، خوب است نمی آیی



التماس دعا......
ماجده صدوقی
25 تیر 90 12:44
مهدی جان،
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد،
ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت،
ویرانه دل ماست که هر جمعه بیادت صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت.
منتظر
25 تیر 90 09:51
ای منظران گنج نهان می آید.
آرامش قلب عاشقان می آید.
بربام سحرطلایه داران ظهور گفتند که :
صاحب الزمان می آید.
اللهم عجل لولیک الفرج

میلاد یوسف زهرا (س) بر همه دوستداران و منتظران آن حضرت مبارک باد.

بروزم .
یا علی
mahmoud
22 تیر 90 23:33
سلام دوست عزیز اگر مایل به تبادل لینک و لوگو هستی ابتدا لینک و لوگو منو تو وبلاگت بزار بعد خبرم کن

شعر مذهبی www.margab.tk

<DIV align=center><BR><a href="http://www.margab.tk" target="_blank"><img src=" http://margab.persiangig.com/shermazhabi.gif" border="0" alt="شعر مذهبی" width="135" height="65"></a>


امتیاز به وبلاگ ما در بخش انتخاب وبلاگ برتر هم فراموش نشه
مابا ولایت تا شهادت
22 تیر 90 13:52
سلام وبلاگ خوبی داری.
با پست (درددل با دوستان درمورد وضعیت حجاب) درخدمتتان هستم نظر یادتون نره.
التماس دعا
ماجده صدوقی
22 تیر 90 07:43
عمریست که از حضور او جاماندیم در غربت سرد خویش تنها ماندیم

*او منتظر است که ما بر گردیم مائیم که در غیبت کبری ماندیم
کوثر
21 تیر 90 12:48
الا ای خضرِ رحمت تشنه‌کامِ لعلِ لب‌هایت!
خجل گردیده زیبایی، ز شرم روی زیبایت
زیـارت نامه زوار ثـارالله، سیمایت
حسین بن علی گردیده محو قد و بالایت
جـلال احمـد و آلـت، جمـال الله تمثالت
سر و جان خاک درگاهت، دل بابا به دنبالت
سلام دوست عزیز
آغاز دهه فرخنده "مهدویه"و ولادت با سعادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.
به امید صبح ظهور...
اللهم عجل لولیک الفرج
آسمان هستی
20 تیر 90 09:48
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
آپپپپپپپپپپیم .بدو بیاااااااااااااااااااااااا...
___________$$$$$$$$______$$$$$$$$$
__________$$$$$$$$$$$$__$$$$$$$__$$$$
_________$$$$$$$$$$$$$? ?$$$$$$$$__$$$
_________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$
_________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$
__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$
____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$
_________________$$$$$$$$$$$$$
____________________$$? ?$$
______________________$$$
_______________________$
______________________
____________________
_________________
_______________
_____________
___________
_________
_______
_____
____
___
ـــــ
ـــ
روسیاه
19 تیر 90 16:04
سلام خیلی سوزناک بود
یاعلی
ایلیا
16 تیر 90 14:00
برای هدیه میلاد امام مهدی موعود موجود تو کدامین گناه را دیلیت می کنی
خورشید
15 تیر 90 18:51
از من تا خدا راهی نیست

فاصله ایست به درازای من تا من ...

و در این هیاهوِی غریب ...

من ، این من را نمیابم!
آسمان هستی
15 تیر 90 15:25
salam
hale shoma??????
ماجده صدوقی
14 تیر 90 09:18
.

عاشقان و منتظران ، هرگاه در امتهای پیشین آمدن پیامبری بر اثر گناهان زیاد به تاخیر می افتاد ، مردم در اجتماعاتی با توبه و استغفار تعجیل آمدن رهبر الهی را طلب نموده و معمولا با لطف الهی آمدن پیامبرشان به تعجیل می افتاد ، بر این اساس جمعی از جانبازان و سایر ایثارگران و امت حزب الله اعم از زائر و مجاور در نیمه شعبان که روز استجابت دعاست ، در «اجتماع عظیمی» بطرف حرم مطهر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام حرکت کرده و با ابراز دلتنگی خویش پایان انتظار را طلب خواهیم نمود .

وعدگاه منتظران، روز نیمه شعبان

ساعت 30/8 صبح / خیابان امام رضا(علیه السلام) میدان بسیج(فلکه برق)/ به طرف حرم مطهر



ستاد مردمی پیروان ولایت، منتظران ظهور


لینكتون كردم.

بیشتر ندانید...
14 تیر 90 03:42
سلام دوست گرامی
اعیادشعبانیه را به شما وخانواده محترمتان تبریک میگویم

..........با مطلب.........................................
....................................................
...........................................
..................................
.........................
................
.......
احکامی که مردم نمـیدانند(قسمـت16)
.......
................
.........................
..................................
...........................................
....................................................
........................................به روزم.............
منتظر حضورتان هستم
هرجا هستید موفق باشید
حسین
13 تیر 90 15:05
سلام

زیبا بود .
دست گلت ندرده .
عالی بود
آسمان هستی
13 تیر 90 13:10
dorostesh kardam
az babate nam ham
sharmandeeeeee
آسمان هستی
13 تیر 90 13:08
salam
chon az bimarefatiye adama
adama biehsas va bimarefatan to in donya.
age to donyaee vaghei age dostam injori bashan man tahamol nadaram
علی لیاقی
13 تیر 90 12:49
سلام دوست بزرگوار...

خاطره بسیار غمناکی بود...

این خاطره ها به ما درس آزادگی و مردانگی می آموزد...

واقعا حال اون بنده خدا که اون لحظه می خواست آقا حمید و تنها بذاره بره درک می کنم...

این خاطره ها خون به دلم می کنه...

باشد که ما درسی ازاین آزاد مردان بگیریم...

موفق باشی البته در راه رضای خدا...

به امید روزی که جهان پر ز عطر مهدی زهرا شود...

به امید ظهور یار...

یاعلی...

با شهدا برای شهدا تا شهادت...

arnika
13 تیر 90 11:26
salam taranom jan
webe khobo jalebi dari
mer30 k bm sar zadi
movafagh bashiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر