تبلیغات
مقرموعود - مطالب مرداد 1391

نقطه رهایی

28 مرداد 91  22:14

نوع مطلب :درد دل با... ،

مثل غباری ساکن در هوا

که در پی دستاویزی است برای رهایی از نیستی،

دستم را گره می زنم در دست رمضان

و قلبم را می سپارم به نسیمی که عزم او را کرده،

نشانه ای بیش از این نیاز نیست

دلم گواهی می دهد

امیدی هست هنوز...
****************************************************************
بسم الـهـــــ :

مدتی بود که در خانه تکانی دل دعا گو بودیم

در این مدت بنده خدایی، یک نظر خصوصی گذاشته بود تو وبلاگ، بدون اسم و نشان؛ دوست دارم فکر کنم اشتباه فرستاده بود. ولی هنوز به این باور نرسیده ام.

حدسی در ذهنم در حال قدم زدن ست...
از این که کسی دقیقا حرف دل من را بزند بغض می کنم.همیشه هم همینطور بوده ام.از بچگی وقتی کسی دقیقا حرف دل من را می زد بغض,و در مواقع شدید تر گریه می کردم.

چرایش را خدا عالم است!احتمالا چون حرف هایم را آن ته مه های دلم گرد و غبار پوشانده بود و وقتی کسی می گقتشان,انگار باد می آمد و آن گرد و غبارها پاک می کرد و من تازه به یاد بودنشان می افتادم.

القصه که چند وقتیست با شنیدن بعضی حرف ها این حالت قدیمی سراغم می آید و من از شنیدنشان کیف می کنم!بغض می کنم و کیف می کنم؛گاهی اشک می ریزم و کیف می کنم.فقط تفاوتش این است که حرف ها متعلق به یک نفر نیست...حرف دل جماعتیست فهیم و اندیشمند که دارند در  دل من خانه تکانی اساسی ای انجام می دهند.

دستشان هم درد نکند!

حس اینکه آدم سرانجام علاقه اش را بفهمد,آن جایی که مطمئن است فقط همانجاست که به دردش می خورد خیلی حس خوبی است!در اوج این سرخوشی یادت می آید که باید بجنگی تا به دستش آوری.با آدم ها,تفکر ها...گاهی هم با خودت...

گاهی از بعضی آدم های نسبتا قابل اعتماد چیزهایی می بینم که گیج می شوم آیا ذات دین همین است یا آن ها افراطی اند...که اگر احتمال اول درست باشد فاتحه ی من و امثال من خوانده است!

اما حرف دل :

نوشته هایی که در این وبلاگ تقدیم به دوستان کردیم نه از روی ابراز علاقه بود بلکه از روی همدردی های دوستانه ست و البته نه دوستی های خیابانی دختر وپسرها، بلکه از جنس "بنی آدم اعضای یکدیگرند..." بود.

ومن عقیده دارم کسی جز خدا لیاقت عشق حقیقی را ندارد. چرا که باقی، همه روزی از پشت، خنجر خیانت را خواهند زد. آدمی اگر قرار است به کسی از زمینیان دل ببندد، باید محبتش را به پای وصله ی جانش و گمشده ی قاب تصویر زندگی اش بیندازد. که همان "همسر" اوست...

هرچند که من هنوز از  " ز ن  ه ا " می ترسم...!

بنده، آدمی نیستم که مشتاق ارتباط های خلاف شرع باشد، البته نمی گویم آدم پاکی هستم و اشتباهی مرتکب نشده ام. چرا من نیز در دام راهزنان افتاده ام، خطایی مرتکب شدم که می دانم باید تا آخر عمر تاوان آن را بپردازم.

وحتی حالا احساس می کنم از آسمانی شدن محروم شده ام

من در بیان احساساتم صادقم و بر خلاف گفته ی آن کسی که نظر را داده بود، برای فریب دادن کسی حرفی نزده ام. من دیگر نیازی به کسی برای پر کردن تنهایی هایم ندارم

در تمام عمرم فقط به یک نفر از آدمیان ........دارم، اویی که در "تمنا"ی وصالش بودم و پای آن ماندم، فکر کردیم "نسترنی" ست برای باغ زندگی ، احساساتم را به پای بی اعتنایی هایش ریختم، بهانه ی شعرهایم را دزدید؛

هرچند که بعدها چیزی جز "پشیمانی از کار نسنجیده ام" هم بستر خیالات شبانه ام نشد...

اما هنوز بر عهد خویش پایبندم!!! اکنون هم چیزی جز خدایی کردنم کار ندارد او......

گاه از شدت شرمندگی کاری جز سر پایین انداختن ندارم که پیش خدای خودم  سرافکنده ام

نوشته بود که خوب است که با خیلی ها می پری

ولی باید بدانی مدتهاست پری برای پرواز نمانده ست

"من، شکستم."

نوشته ای که چوب خدا صدا ندارد ولی صدای شکستن سفال وجودم تمام عالم بالا را پر از طنین کرد فقط نمی دانم آیا فرشته ها دلشان برای من هم سوخت یا نه...

ولی من برای تو بهترین ها را دعا می کنم

راهی که به خدا منتهی شود را برای تو "تمنا" می کنم...

ولی به هر حال هنوز این حرم قدسی(مقرموعود) حالم را خوب می کند، احساس می کنم دچار سرنوشتی بهتر شده ام... دغدغه هایی در من روییده شده اند که باید پیامبرانه اندیشید...

"یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

یک عمر پشیمان ز پشیمانی خویشم"

بله من پشیمانم که چرا زودتر به این راه خدایی مبتلا نشدم احساس می کنم باید دغدغه هایم را عوض کنم کمی بیشتر فکر کنم و بنویسم و قدم بزنم به قول "یک دوست": راه روشن ست... کمی دیده را باید بینا کنیم

اصلا بهتر است از این دغدغه های پوچ، کوچ کنیم که من،

"مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک"

ببخشید بعضی چیزها رو رمزی و اشاره ای نوشتم، مخاطب خاص آن ها را می فهمد... در ضمن می خواهم کلا یه تغییر اساسی به این وبلاگ بدم، به اهداف و دردها و احساس واژه هایش...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت :
اول از همه درگذشت پدر بزرگ دوستمون آقا رضا قاسمی رو تسلیت میگم!
علت به روز نکردن وبلاگ بنا به دلایل شخصی و همچنین حجم کاری بالایی که این مدت داشتم هست ولا غیر..!!
دوستان وبلاگ نویس همایش بزرگی رو تدارک میبینیم با جوایز بسیار نفیس....منتظر اطلاعیه های بدی باشین!!
خدایا با یک بغل غُر! یک سبد انتظار! یک جعبه امید! آمده ام عید دیدنی...! یکماه تحملم کردی و آخ نگفتی ..ممنون!
می گویند : شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند! و من یاد ِ مردی می افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد... اما با چشمهای ِ خیس ...!!
چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گرید … چه فاجعه ای ! {}
شاید حاجت من در بند کلامی از جانب تو به خدا باشد ... بیاین برای ِ هم دعا کنیم ...
به زودی در این مکان پی نوشت های دیگری نصب می شود ! ... علی الحساب عیدتون مبارک ...


نوشته شده توسط: ایلخانی : | آخرین ویرایش:29 مرداد 91 | نظرات() 

  • تعداد کل صفحات:2  
  • 1  
  • 2