تبلیغات
مقرموعود - مطالب مهر 1391

یخ زده ام

25 مهر 91  20:51

نوع مطلب :درد دل با... ،این ورآبی ،اجتماعی ،


این روزها حرف زدن و درد دل کردن برایم عادی شده..ولی هیچ وقت کسی که باید درد دلم رو به او بکنم گوشش را تیز نکرده تا بشنود از من حرف هایی از جنس استرس , التهاب, درد , محبت, امنیت روح و روان و کلی حرف تلنبار شده در آستانه دلم..!!...
اینها را نوشتم که از دست قضا بگویم و مشیت الهی... زیبا نگاشت برای ما... شکرش هزاران کرور... از اینجا به بعدش را از زبان قلم دوست می نویسم که چون دل ما هم همین را گفت، بی دستبرد آوردمش و نوشتمش:

سردم شده... احساس می کنم از شدت سرما گوشه ای نشسته ام و به خود می لرزم... احساس می کنم سرما امانم را بریده و تاب و توان را از من ربوده...



 احساس میکنم یخ زده ام.

نه فقط خودم، بلکه می بینم انگار تمامی مردم این شهر یخ زده اند و منجمد شده اند. بعضی ها که از شدت سرما جرات بیرون آمدن از چهاردیواری گرم و نرم خود را ندارند و بعضی هم طوری بیرون می آیند و بر می گردند که اصلا نمی بینیشان! از بس که می ترسند یخ بزنند و سریع کار و بارشان را می کنند و به لانه ی خود بر می گردند! چرا اینگونه شده ایم ما...؟! نه.. اینطور پرسش صحیح نیست! اجازه دهید اول این تیشه را بر سر خودم بزنم... چـرا اینـطور شـده ام...؟!

خیلی مسائل و وقائع برایم عادی شده، یا بهتر است بگویم عادت شده. خواب زیاد، دیر بلند شدن از خواب، نماز بی موقع و لنگان لنگان، بی اهمیتی به خمس و زکات و انفاق، حرافی، غیبت! دروغ! تهمت! کسالت و بی حالی، افسردگی و درخود تنیدگی، اتلاف فرصت ها و و و...
بدحجابی در شهرمان برایم عادی شده!!! گوش دادن به موسیقی ناهنجار ضبط صوت تاکسی برایم عادت شده، سیگار کشیدن اطرافیان و افراد، مصرف دخانیات و قلیان در جامعه، بی تقاوتی نسبت به اتفاقات، بی غمی در مورد اجتماع و سیاست و دیدن جرم و جنایت و آسان گذشتن از کنارشان برایم عادی شده!!!!
آسان و مغرور گذشتن از کنار فقیر و محتاج، برایم آب خوردن شده!!! مثل آب خوردن حرامخواری میبینم و سکوت میکنم! مثل آب خوردن گرانفروشی و کم فروشی میبینم و خاموشم! خیلی راحت زورگویی و چپاول و غارت می بینم و سایلنتِ سایلنت سر میکنم!! تجاوز به مال و ناموس مردم و انگار نـه انگار کـه من هستـم و در این شهـر نفس می کشـم!

چقدر منکر که می توانستم نهی کنم و نکردم! و چقدر معروف که می توانستم توصیه کنم و باز هم نکردم و نکردم...! خاموش خاموشم. فقط یاد گرفتم که بگویم: "پس این شهر مگر مسئول ندارد...!؟ مگر صاحب ندارد...!؟" یاد گرفتم از همه کس و همه چیز بنالم و شکایت کنم و فریاد کنم، الا از تقصیر خودم! یاد گرفتم در کم کاری و بی مسئولیتی همه را ببینم، غیر از خودم. اصلا کار من درستِ درست است و هیچ کس حق ایراد وارد کردن به کار و شغل و امرار معاش و زندگانی من را ندارد!
آری سردم شده است... مثل غذایی که از دهن افتاده! ... حس می کنم همانند یک کرم ابریشم پیله ای به دور خود تنیده ام و با هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارم و هر چه دوست داشتم می کنم و از همه هم غیر از خود انتظار دارم. یخ زده ام! اما دیگر طاقت این سرما را ندارم. میخواهم بلند شوم و حرکتی کنم، دستی بجنبانم و این همه درخواست و مطالبه را ابتدا از خود بخواهم.

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست...

.

.

.

 حرف آخرم رو نوشتم رو تخته..خدایا نظری کن!!

ماخذ نامه: هرچه خواستم از درد هایم بنویسم، خط خوردگی هایم زیاد شد... تا اینکه این  قسمتی از این متن زیبا را در وبلاگ شخصی استادم مشاهده کردم. گویا از دل من نوشته بود. تا اینکه سر سخن برایم باز شد و نوشتم.

از دست خودم خیلی دلخورم! گاهی وقتا اونقدر از خودم بدم میاد که میخوام خودمو بزنم و حتی تا بحال چندین دفعه شده که یه سیلی آبدار روانه ی گوش خودم کردم تا سر عقل بیام. بچه که بودم باز گاهی اوقات بابام میزدم و من هم سفت! بهم برمی خورد و ناراحت میشدم. میرفتم تو اتاقو درو میبستم. وقتی تنها میشدم با خودم می گفتم: "خُب راست میگه دیگه!!!" بابامم که نگو... وقتی منو میزد خیلی ناراحت میشد و میرفت یه گوشه کِز می کرد. یه چَک زده بود ولی انگار هزارتا چَک خورده!!!!خلاصه خیلی وقته که دلم واسه کُتکای بابام تنگ شده! الان که خوب فکر می کنم میبینم نه! هنوز بزرگ نشدم!!! فقط سِنم بالا رفته و قدم زیاد شده! بیخیال. بخوام ادامه بدم یکهو بد و بیرا میگم به خودم...بسیار واسه م پیش اومده که بعد از یه تصمیمی، یه کاری یا یه حرفی، سخت پشیمون میشم و حسابی خودخوری میکنم!!! هی میگم: "چرا این حرفو زدم؟!! چرا این کارو کردم!؟  چی شد که همچین تصمیمی گرفتم!! ای بابا... ای کاش اینطوری نمی شد!"  خلاصه از اینطور کَلَنجارای درونی!  حس میکنم خیلی تو تصمیم گیری ضعیفم!!! خیــلــی!!!  ریپ میزنم...  تا حالا نشده یه کاری کنم با خودم بگم: بابا دمم گرم!!!  خیلی خوب شد!!! حسرت همچین جمله ای تو دلم مونده...

این بود که نوشتم تا یکم با اون حداقل مجازی خودمو آروم کنم..

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت:

+تبــر بـه دوش به دنبـال خویـش می گـردم / کـه بشکنـم مگـر ایـن "لات" بـی سر و پـا را

+" علت عقب ماندگی ما این است که راه کسانی را می رویم که اهمّ و مهمّی قائل نیستند."دعا کردن مهم است ولی اصلاحِ خود، اهمّ است. پس اگر واقعا می واهیم دل حضرت را شاد کنیم باید خود را اصلاح کنیم. خُب، ما می خواهیم خود را اصلاح کنیم

+از دوستانی که تو یاهو هستن گله دارم!! حریم و حرمت برا اشخاص گاهی زیر سوال میره..بچه ها باید بدون این فضا هم برا خودش حریم داره!!

+ انگار دعای بچه ها و دوستان اثر داشت و انشالاه به زودی اگه مشکلات حل بشه عازم مشهد امام رضا (ع) هستیم!

+پایگاه اطلاع رسانی گلشن راز تازگی ها تو بین سایت های شهرستان خودنمایی میکنه...دوستان اونم لینک کنن و لوگو شم بزارن تو وبلاگشون و اینم آدرس(
+)

+بازم حرف قبلی مو تکرار میکنم چون اثراتش رو حس میکنم این روزها و اونم اینکه:

بدانیم که گاهی نعمتهامان حاصل درخواستهای خود ما نیست،
 بلکه نتیجه دعای دیگران در حق ماست

**************************************
ویژه نوشت:

این سپردن دست عروسی به تکیه گاهی یک مرد نیست؛

این سپردن انسان است به حریم بی انتهای عصمت

این پیامبر صلی الله علیه و آله نیست که دخترش را به علی علیه السلام می سپارد؛

این خداست که اختیار و اعتبار بشر را به علی و زهرا علیهاالسلام وامی نهد . . .




نوشته شده توسط: ایلخانی : | آخرین ویرایش:1 آبان 91 | نظرات() 

برچسب ها: امام باقر ، شهادت امام باقر ، روز شهادت امام باقر ، روضه امام باقر ، کد شهادت امام باقر ، بافرالعلوم ، متن ادبی امام باقر ،
  • تعداد کل صفحات:2  
  • 1  
  • 2